ددیروز بدترین شنبه ای بود که تجربه کردم.
برای جشنواره با سه نفر دیگه رفته بود تهران. اینکه مجردی با هم برن بیرون آزارم داد. کل شب شنبه، روزش و شب یکشنبه دلهره، استرس، نگرانی، حالت بددددددددددددد داشتم
روزای فوقالعاده بد. سرمون شلوغه.
از طرفی از نظر روحی، متلاشی شدم. زهرا با الهه و دو تا پسر دیگه رفتن تهران. این سفر منو عذابی داد. درسته برای جشنواره بود، اما عذاب آور بود برام. بدتر از همه اینکه ز
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وان
خیلی وقته ننوشتم... خیلی وقته
حدود چهل پنجاه روز هست که خیلی شلوغ بود.
-برای تدریس نجوم رو روال افتادم. میدونم چی باید درس بدم چی نه.
-با پژوهشسرا برنامه گذاشتیم برای ماه گرفتگی.... کلی آدم اومده بود
دیشب ساعت 9:30 تا 3 صبح من و زهرا و باباش رفتیم رصد بارش شهابی جوزایی. داخل ملک یکی از فامیلاشون.
کلی شهاب زیبا دیدیم. راحت راحت ساعتی 60 تا شهاب به بالا میشد دید. آتیش قشنگی داشتیم. با لیزر و دودها ب
حدود 28 آذر برای 3 روز رفتم تهران. ورکشاپ آموزش پایتون تو دانشگاه الزهرا.
مهرداد و سعید رو دیدم. عالی بود. دلم براشون تنگ شده بود. مهرداد هم درس میخوند هم تو شرکت استادش کار میکرد. سعید هم دقیقا همینط